![]() |
![]() |
|
| یعنی همان عشق که هیچ درمانی جز وصل ندارد |
|
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشويم. ای کاش می توانستم ابر باشم تا سايه بانی از محبت بر رويت می گستراندم. ای کاش می توانستم اشک باشم تا هرگاه که آسمان چشمهايت ابری می شد باريدن می گرفتم. ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت نشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم. ای کاش می توانستم يک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم. ای کاش می توانستم سايه باشم تا نزديک ترين کس به تو بودم. آری؛ ای کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:47 توسط مونا |
|
|
نه دلم تنگ نشده واسه ی دیدن تو واسه ی بوی گل یاس واسه ی عطر تن تو نه دلم تنگ نشده واسه ی بوسیدن تو برای وسوسه ی چشمای روشن تو چرا دل تنگ تو باشم چرا عکس تو ببوسم چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم چرا یاد تو بمونم تویی که نموندی پیشم می دونم تا آخر عمر نه دیگه عاشق نمی شم نه دلم تنگ نشده واسه ی دیدن تو واسه ی بوی گل یاس واسه ی عطر تن تو یک روز ابری و سرد رفتی تو از زندگیم به تو گفتم بعد از این واسه ی هم غریبه ایم از حقیقت تا دروغ فاصله خبلی کم نه دلم تنگ نشده تنها دروغم من دل تنگ نمی شم من دل تنگ نمی شم با رنگ زرد نوشتم چون رنگ زرد علامت نفرت هستش یادت باشه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:19 توسط مونا |
|
زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 1:32 توسط مونا |
|
|
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشي صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهي به اين مسئله نمي کرد.آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسيد.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم. اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم. ............ تلفن زنگ زد.خودش بود.گريه مي کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود..از من خواست که برم پيشش.نمي خواست تنها باشه.من هم اينکارو کردم.وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت ديدن فيلم و خوردن ? بسته چيپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسيد.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم. اما...من خيلي خجالتي هستم....علتش رو نمي دونم. ....... روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد.گفت:"قرارم بهم خورده،اون نمي خواد با من بياد." من با کسي قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچ کدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم،درست مثل يه خواهرو برادر.ما هم با هم به جشن رفتيم.جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون،کنار در خروجي،ايستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود.آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم.به من گفت:متشکرم.شب خيلي خوبي داشتيم. و گونه من رو بوسيد.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم. اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم. ........ يه روز گذشت.سپس يه هفته،يه سال...قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ التحصيلي فرا رسيد.من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهي نمي کرد و من اين رو مي دونستم.قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصيلي، با گريه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترين داداشي دنيا هستي،متشکرم.و گونه من رو بوسيد.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم. اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم. ...... نشستم روي صندلي،صندلي ساقدوش،توي کليسا،اون دختره حالا داره ازدواج مي کنه،من ديدم که بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.با مرد ديگه اي ازدواج کرد.من مي خواست که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم.اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدي؟متشکرم.مي خوام بهش بگم،مي خوام که بدونه،من نمي خوام فقط داداشي باشم.من عاشقشم.اما...من خيلي خجالتي هستم...علتش رو نمي دونم. ..... سالهاي خيلي زيادي گذشت.به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده،فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند.يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه.دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.اين چيزي هست که اون نوشته بود: "تمام توجهم به اون بود،آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه.اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اين رو مي دونستم.من مي خواستم بهش بگم،مي خواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتي ام...نمي دونم....هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.... .......اي کاش اين کارو کرده بودم....با خودم فکر مي کردم و گريه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 21:10 توسط مونا |
|
|
زنجير عشق : كمك به ديگران يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست . وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه... به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک میکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچوقت زنجير عشق به ما ختم بشه موفق باشين |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 21:25 توسط مونا |
|
|
چیه دلم گرفتی واسه ی چی داری گریه می کنی چیه دلم شکستی واسه ی کی داری گریه می کنی چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه می کنی میگی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود میگی دلت و شکسته اونی که همه ی کس تو بود میگی دیگه نمونده پای همه ی حرفایی که زده بود دل من می دونم داری دیونه میشی اما باز بی خیالش دل من می دونم داری دیونه میشی اما باز بی خیالش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:10 توسط مونا |
|
میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:7 توسط مونا |
|
|
تو مگه قسم نخوردی دلم و تنها نزاری روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره از صدای تو شنیدم که دلت دوستم نداره دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو تو به دنبال ستاره من به یاد قسم تو تو مگه قسم نخوردی دلم و تنها نزاری هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جدایی تو قسم نخورده بودی که یک دنیا بی وفایی تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو میمیره نور یک ستاره یک شب جای مهتاب و میگیره تو مگه قسم نخوردی دلم و تنها نزاری روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری از صدای تو شنیدم که دلت دوستم نداره |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:42 توسط مونا |
|
|
دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس تو این قمار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس از نا محربونی ها دارم از غصه می میرم رفیق روز تنهایی یک روز دستات و می گیرم تو این شب گریه می تونی پناه حق حقم باشی تو ای هم زاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما دو هم نفس دو هم زبون دو هم سفردو هم صدا تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش تو تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه می خوام آئینه ی خونه با چشمات هم نشین باشه دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس تو این قمار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:11 توسط مونا |
|
|
دلم گرفته از ادمایی که می گن دوست دارم ،اما معنی شو نمی دونند. از ادمایی که می خوان مال اونها باشی ، اما خودشون مال تو نیستند. از اونهایی که زیر بارون برات می میرند و وقتی آفتاب می شه همه چیز یادشون می ره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:29 توسط مونا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
دوستان عزیزم مونا هستم چون گاهی اوقات کسی رو برای درد و دلام پیدا نمی کنم دوست دارم مطالبم رو با زبان ساده وخیلی خود مونی بنویسم . |
| پیوندها |
|
اقا احسان رضوانه جون اقا بهروز عزیز برادر گلم (ح.م) مونا جون اقا محسن دختری از جنس اشک اقا محسن ( هر چه می خواهد دل تنگت بگو ) |
|
RSS
|